واژه «الموت» از دو جزء ترکیب شده است؛ جزء اول «اله» و جزء دوم «اموت» که حمدالله مستوفی میگوید: «آن قلعه را در اوّل الهآموت گفتهاند به معنی آشیانۀ عقاب که بچگان را بر او آموزش کردی، به مرور الموت شد.»
به گزارش هفت گرد، در چهل و هشتمین کمیته میراث جهانی یونسکو که در شهر «بوسان» کره جنوبی درحال برگزاری است، پرونده «دژ الموت و استحکامات وابسته» بررسی و با تأیید یونسکو وارد فهرست میراث جهانی شد.
به همین بهانه بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار بخشی از نوشته منوچهر ستوده با عنوان «قلعۀ الموت ـ بلدة الاقبال» فرهنگ ایرانزمین، ۱۳۳۴، شمارۀ ۳، ص ۶-۷ را که به ریشهشناسی واژه «الموت» پرداخته، بازنشر کرده است:
«واژۀ الموت از دو جزء ترکیب شده است؛ جزء اول «اله» و جزء دوم «اموت». واژۀ «اله» هنوز در زبان مردم رودبار الموت و همسایگان آنان، یعنی ساکنین گیلان و مازندران زنده است. اغلب کشاورزان الموتی در حقّ مرغانی که به صیفی و زراعت آسیب میرسانند، گویند: «اله تره بزند»؛ یعنی عقاب تو را بزند. از این گذشته در ترکیب بعضی از نامهای محلها این واژه دیده میشود. از آنهاست «الهنشینی بند»؛ یعنی بند عقابنشین که تپه بلندی نزدیک زوارک است.
این واژه در نقاط مختلف مازندران به دو شکل «اله = ale» یا «اله = alle» شنیده میشود. در گیلان به شکلهای «الغ = aloq» یا «آلغ = āloq» مصطلح است و در لورا این پرنده را «اله = ale» خوانند (مطالعۀ نگارنده در محل). در متون قدیمی نیز «اله» به معنی عقاب ذکر شده است (التنبیه علی حدوث التصحیف حمزۀ اصفهانی، السامی فی الاسامی، التفهیم ابوریحان بیرونی).
جزء دوم این ترکیب یعنی واژه «اموت» را بیشتر مورخین از مصدر آموختن دانستهاند. ابنالاثیر مینویسد: «الموت در مرز دیلم است. آلوه به معنی عقاب و جزء دوم این کلمه که آموت باشد به لهجه دیلمی به معنی آموزش است (کامل التواریخ در احوال اسمعیلیه) و زکریا بن محمّد قزوینی گوید:
«الموت در ناحیه رودبار میان قزوین و دریای خزر است. آلوه در فارسی به معنی عقاب و آموت به معنی آموزش است. این قلعه به این علت بدین نام خوانده شد که عقابی پادشاهی را در شکار به این قلعه که به سرزمینهای پیرامون خود مسلّط است متوجّه ساخت». حمدالله مستوفی گوید: «آن قلعه را در اول الهآموت گفتهاند به معنی آشیانه عقاب که بچگان را بر او آموزش کردی، به مرور الموت شد». با این شرح میتوان به این نتیجه رسید که الموت واژه مرکب و به معنی عقابآموز یا عقابآموخت است.
همچنین این بنیاد «وصف میموندژ الموت» را از «شهنامۀ چنگیزی» شمسالدّین کاشانی با تصحیح و تحقیق وحید قنبری ننیز را بازنشر کرده است:
رسیدن هلاکو به حصار میموندز
چو آمد سوی طالقان شهریار
گرفتند منصوریه در حصار
پس آنگاه با لشکر جنگجوی
به پرخاش میموندز آورد روی
چو جوشندهبحر و خروشندهرود
به پیرامن قلعه آمد فرود
به کوهی درآمد که در برتری
همی کرد با بامِ دز همسری
همی هر دم از دز برآمد خروش
که شاها به بیهوده چندین مکوش
تو را گرچه نیروی هر کار هست
ولیکن نیابی بر این قلعه دست
که دارد بلندای گردانسپهر
فروزنده خورشاه ازو همچو مهر
حصار فلک را به زور و به زر
چگونه توان کرد زیر و زبر؟
به گرز و سنان، طاقِ چرخِ روان
نشاید شکستن، مرنجان روان
ورا استواری روییندز است
سپهر از خرابی آن عاجز است
ز بالا بدو ره نیابد بلا
که در شیبِ او حکم راند قضا
به چشمِ خیال و به پایِ گمان
ندید و نپیمود کس آن مکان
چو این قلعه را ساختن خواستند
بسی مرد داننده برخاستند
به گیتی بجُستند کوهی چنین
که هست آسمان پیشِ او چون زمین
بر آن سر نهادند بنیادِ او
تو گویی قضا بود استادِ او
مهندس همی برد یکچند رنج
برآمد بر این سالها چار پنج
ز معجونِ هرمان گِلش ساختند
ز صاروج و سنگش بپرداختند
چو این قصر جنّتصفت شد تمام
خردمند میموندزش کرد نام
بود خوردنیها در این گونهگون
گذشته از اندازۀ چند و چون
بریدند جویی به فرسنگها
بکندند از راه او سنگها
روان گشت آبی در او چون گلاب
گلابی که تلخی ندارد چو آب
هزاران در او شیرِ شمشیرزن
که خوانند مردانِ کین را به زن
بلندیش ازین سان که پرّانعقاب
ندیدهست بامِ رواقش به خواب
به گنج و سپاه ای شهِ کامیاب
چگونه توان کرد آن را خراب؟
